کرسی آزاد اندیشی

جمعه، با تنی چند از دوستان  رفتیم تپه پیمایی و اگر مبالغه نباشد کوه نوردی! زمان پیاده روی  رفت وبرگشتمان از 4ساعت درازتر شد وحتمن تجربه کرده اید و میدانید خستگی و کوفتگی بدن حلاوتی برای جان و فربهی و چالاکی است برای روح! جایتان سبز،بسیار خوش گذشت.

غروب،آکنده از خستگی تن و آسودگی خیال  بفکر پهن کردن بساط خواب بودم که موبایلم نجوا کنان مرا میخواند. بجز از دوستان موافق مرا نخوانند و این بار هم ایشان بود که مرا به کرسی آزاد اندیشی مسجد محله فراخواندند.هرچند خسته،ولی لبیک به دوست  دادن را خوش است!

خودم را به آنجا که نام محبوب منزل گزیده رساندم. به جمع سلامی دادم و بر کرسی آزاد اندیشی که فرشی  بود قرمز رنگ و همه به عدالت و یکسان از آن برخوردار،جلوس کردم

اوایل جلسه بود ولی دندان به دندان گرفتم تا در متن قرار بگیرم و بدانم با این کرسی تا به کجا میتوان پرید و یا احیانن پر زد

طلبه ای جوان ، ردایی به رنگ قهوه ای روشن پوشیده و در نشستن هم زانوی دیگران است در باب فضیلتش همین بس که او به دیگران اجازه محاجه داده و از این امر ابایی ندارد

مدعایش این بود

هرکس امامت و خلافت(پس از نبی) حضرت علی ع را قبول ندارد؛ مسلمان نیست.

حقیقتن کرسی آزاد اندیشی مبدل به کرسی ولنگاری اندیشه شد و هرکس از جایی سخن راند و نشد که بحث در چارچوبی مشخص پیش رود .

نمیتوانم آنجا را به تصویر بکشم که نه توانایی آن را دارم و نه حتی لزومی در آن میبینم.اما داستانم با آن طلبه را پی میگیرم

-تقریبن متوجه شدم که نتیجه ای از جلسه حاصل نخواهد شد پس گفتم نکاتی را که میبایستی رعایت شود تا "کرسی آزاد اندیش " محقق شود ذکر کنم.

اجازه خواستم و سخن را به دایره ریختم.ابتدا با آنچه تقریبا شوخی بود آغاز کردم

گفتم

یکی از دوستان با من تماس گرفت وگفت کرسی آزاد اندیشی، و من متعجب و خوشحال بدینجا آمدم ، ولی لازمه کرسی آزاد اندیشی آن است که عدالت رعایت شود.اشاره ای به طلبه کردم و گفتم، شما میکروفن دارید ولی بقیه ندارند!

خنده جمع و خاموش کردن میکروفن توسط طلبه عادل توامان شد و من هم البته متذکر شدم که شوخی کردم و مرادم چیز دیگری است. وتوضیح دادم که در چنین جلساتی باید به هر آدمی عادلانه حق حرف زدن داده شود و هم اینکه اینجا کرسی آزاد اندیشی است یعنی من میتوانم به عنوان ملحد با شما وارد بحث بشوم (با تصدیق طلبه مواجه شد و توضیحش) و اینکه میتوانیم یک مسائلی رو به عنوان فرض بپذیریم که بحث ما صاحب مبدا وچارچوب باشد تا از بحث خارج نشویم و مثلن برای بحث درباره حقانیت شیعه، درمورد خاتمیت پیامبر و توحید خدا بحث نکنیم.

بحث پیگیری شد .دوستان هر سوال و رویداد تاریخی را حجت می آوردند ایشان به نحوی که خیلی منطقی نبود رد میکرد، من هم اشکالاتی وارد کردم .که گفت شما اشکالات کلامی (فارغ از آنکه من نمی دانم کلام یعنی چه؟ولی آگاهم از اینکه درسی حوزوی با چنین نامی وجود دارد) مطرح میکنید و پرسید شما چه رشته ای درس میخونید،گفتم مدیریت(مهندسی اجرایی ش رو جا گذاشتم)

القصه،از من خواست مسائل و سئوالاتم رو بعد از جلسه و اگر مایلم در محل استراحتش بررسی کنیم.از اشکال کردن پرهیز و سکوت کردم.

جلسه تمام شد.طلبه از من خواست بریم منزل ولی من بنا به خستگی شدید که در بالا ذکرش رفت ، نپذیرفتم.از قضا ماشین حامل طلبه توی گودال افتاد و من برای کمک رفتم.تو این اوضاع و احوال جناب طلبه از من خواست تا برسونمش و اونجا با هم بحث کنیم و من هم از سر ادب پذیرفتم (دوست داشتم برم ولی واقعن تمام بدنم درد میکرد)

کلی گپ زدیم و گفتم مدعای شما رو نمی پذیرم

گفتم فرض کن اسلام یک چتر بزرگ است که زیر خودش دو تا (حداقل) چتر دیگر هم دارد.کسی که زیر یکی از چتر های کوچک قرار بگیرد بدون شک زیر چتر بزرگ تر هم قرار گرفته، که طبق فرض چتراسلام است. میتوانیم بگوییم هرکسی زیر چتر شیعه و امامت معصومین نباشد به رستگاری و به بالاترین مرتبه ایمان نمیرسد ولی نمیتوانیم بگوئیم مسلمان نیست.

کلی دلیل روایی آورد، ولی ذهن من هیچکدام را نپسندید

متونی را که میدانستم  قبول دارد مثال آوردم ،گفتم آقای خمینی معتقدند کسی که توحید و ختم نبوت حضرت محمد رو قبول دارد مسلمان است اگرچه به قیامت و عدالت خدا ایمان نداشته باشد.باز هم نپذیرفت

ساعت یازده شب بود با همه ی کوفتگی تن، گوش و زبان غلاف کردم و خداحافظی را ابلاغ تا آنشب را بپایان رساندم

قصد نداشتم فرداشب را به کرسی نشینان بپیوندم.ولی  دوستم زنگ زد و گفت که من رفته ام تو هم بیا

رفتم ولی ، طلبه درجمع گفت؛ تو امشب فقط گوش کن و من چنین کردم

شب بعدش،قرار بود برای شنیدن سخنرانی یکی از کاندیداهای مجلس برویم.به مسجد رسیدم، بحث داغ بود و دوستم گرفتار، من هم چند دقیقه ای نشستم. بچه های طرح صالحین بسیج هم حضور داشتند و از حیث شلوغی جمعیت کرسی فراخ تر و فرصت حرف زدن تنگ تر بود

طلبه جوان متوجه حضور من نشد.تا آنکه  در قسمتی از بحث اجازه خواستم تا سخن راست کنم .

در این زمان که مرا دید با رویی شاداب و خندان جمع را به صلوات دادن دعوت کرد که گویا منظور خوشامد گویی به من بود.در حین صلوت دادن دوباره تکرار کرد که فقط گوش کن و دستش را به نشانه حرف نزدن جلوی دهانش گرفت و آن جمعیتی که به طرف من بودند خندیدند!

بحث ادامه پیدا کرد و کسانی که کنار من بودند میگفتند.مجید سئوال بپرس و میخندیدند و من داشتم خجالت میکشیدم که چنین شده

جلسه پایان گرفت و با دوستم قصد رفتن به مجلس کذایی را داشتیم که چندتا از بچه های دیگه هم قصد کردن  با ما بیایند.یکی از این بچه ها کسی بود که در جلسه تقریبن کنار من نشسته بود.بعد از آنکه سوار شد و سلام علیک کردیم گفت: مجید چرا ازش سئوال نپرسیدی تا بخندیم؟! چنان یکه ای خوردم و عرق شرمی کردم که نپرس ..با حرف سر بالایی و تمسخر آمیزی سعی کردم که پسرک متوجه شود که حرف زشتی میزند

کاش آنشب وقتی بخونه ی طلبه رفته بودم از من میخواست تا در جلسه حرف نزنم و بحث رو دو نفری در خلوت پی گیریم.نه آنکه در جلسه بین بچه ها چنین میکرد تا آنچنان شود. وانگهی اگر بحث میکرد، من مطمئنم خیلی ها حرف او را قبول میکردند چون او طلبه است و من نه!

او با اجازه ندادن ، من را بزرگ و خودش را تحقیرکرد. او با حرکتش تمام شکست ها برای خودش وتمام بردها برای من را در آن کرسی رقم زد(من برای روشن شدن مطلب بحث میکردم.اما برد باخت را آوردم چون روبرویم گویا چنین نظری داشت)

پ.ن 1:دیگه نرفتم-رخداد دهه فجر90

پ.ن 2: اجازه ندادن به بیان نظر دیگران باعث موجه به نظر رسیدن ایشان خواهد شد .

پ.ن3 : مسلمانم و هیچگاه دوست ندارم نماد های اسلام مغلوب شود .اما باور کنید این برادر خودزنی کرد وگرنه من حدود رو بلدم.ذکر این داستان هم صرفن جهت  نقد رفتاری است که بیشتر ما به آن گرفتاریم و از آن ضربه میخوریم

پ.ن4 : "بدترین حمله،بد دفاع کردن"است و همه ما باید یادبگیریم که دندان به دندان نهادن به از دفاع نامطلوب کردن است

   + مجید صائبی - ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

شر اخلاقی و یک نکته دیگر

پلیس ایالت «میزوری» آمریکا از دستگیری نوجوانی خبر داد که یک دختر 9 ساله را به قتل رسانده بود.

به گفته پلیس، «آلیس» 15ساله در بازجویی گفت : دوستم را به قتل رساندم تا احساس فردی را که یک انسان را به قتل رسانده، درک کنم.او در بخشی از دفتر خاطراتش، قتل را هیجان آور و لذت بخش توصیف کرده.

به گفته پلیس، او در دفتر خاطراتش نوشته که دوستش را با ضربات چاقو به قتل رسانده و سپس سرش را از بدنش جدا کرده است.نتایج پزشکی قانونی از جسد مقتول نشان میدهد که متهم با 8ضربه چاقو مقتول را به قتل رسانده. (به نقل از روزنامه جام جم ص19تاریخ20 11 1390-حادثه در جهان)

و اما نکته دیگر سئوالی است که بارها در زندگی ام بوجود آمده.که در پی دعوت از سوی های مختلف بی شک برای همه بوجود آمده/خواهد آمد.

آیا صرف کسب تجربه دلیلی میشود که ما رفتاری را مرتکب شویم ؟

 

پ.ن : بحث از اخلاق نشان دهنده با اخلاق بودن من نیست.هرچند دلم میخواهد چنین باشم وانگهی عدم درک همه امور،ضعف و خطاکاری هم  از خصوصیات من است.

   + مجید صائبی - ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۳٠

اخوت

تو به من گفتی

خس و خاشاک

من بگویم ؟! گوسفند

تو به من گفتی، گوسپند

من بگویم؛ استر و خر؟!

                                 نه، نخواهم گفت این چرکین سخن

«چشم ها را باید شست ؛  جور دیگر باید دید »

ای برادر، وقت آن است

عشق را اعلم کنیم          عقل را جولان دهیم

               مهر را ، فهم را

               حاصل کنیم

                                    کینه ها ، جهل ها بسمل کنیم

                             وانگهش تا به ابد ، خرما ز اخوت برخوریم

 

تقدیم به شیدا؛ خرمگس و وحید

از دوستانم معذرت میخوام

   + مجید صائبی - ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/٢٤
← صفحه بعد